از تنهایی با اتاق
مثل این بغض که در حنجره جا خوش کرده
ناله ای در نفس زنجره جا خوش کرده
حسرت یک به امید...!!!
که نگفتی هرگز
آرزویی ست که در خاطره جا خوش کرده
هیچ کس منتظر هیچ کسی نیست، بفهم
از غباری که بر این پنجره جا خوش کرده
بره مرحمتی دیر رسیدست خدا
تیغ تیز است و بر خرخره جا خوش کرده
کورها منتظر دست شفایند ولی
روح تو در رحم باکره جا خوش کرده
شاه!! این بار به چاهی که در آنی خو کن
پهلوان پیش همان ساحره جا خوش کرده
از خیالی ست که از چشم سرایت کرده
از فریبی که در این منظره جا خوش کرده
سنگ تفسیر غریبی ست برای بودن
مثل این سنگ که در مقبره جا خوش کرده
آمد نشست کنج لحد پیش پای من
در چشم هاش شیطنتی داشت که نگو
اول سوال کرد از اسمم
نداشتم
عمری گذشته در پی نامی به جستجو
پرسید: مذهبی آیا...؟
جواب : نه
یک روزگار گمشده بی هیچ سمت و سو
: پیغمبری؟
: نه کسی رانداشتم
بیهوده بود با من گمراه گفت وگو
لبخند زد
و لبش آرزوم شد
من بودم و فرشته زیبای روبرو
لبخند زد و رفت
من وگور مانده ایم
یک گور خاطره
یک گور آرزو
بهتر آنست
که تن ها کند این آینه را
ما
به تنهایی تقدیر خود عادت داریم
گم کرده ایم
وقت وزیدن
مسیر را
اینجا نسیم گمشده شن باد میشود
اینجا کنار ساحل ِتنها نشسته ای
بر نیمکت مقابل دریا نشسته ای
با بیت بیت ِتشنه ی دریا و موج ها
با جمله های تازه تری با نشسته ای
و موج ها همه شان جان سپرده اند
در پیش پای تو هرجا نشسته ای
دریاپری پریده ای آیا به آبها
یانه هنوز مانده ای، آیا نشسته ای-
اینجا کنار من، تو و فنجان چای که
بگذار عاشقت بشوم تا نشسته ای
لبخند میزنی و من از خواب می پرم
اینجا میان هستی و رویا نشسته ای
زندگی یک خیال لبریز است
از سکوتی که از تو می اید
از هوایی که باز بارانیست
آرزویی که دیر می پاید
طعم تلخ سروده های مرا
در هوای بهشت باور کن
ابر! ابر همیشه ی رویا
این کویر همیشه را تر کن
دست در دست های تو مانده
توی طراحی خدا از تو
بعد ها طرح دیگری بکشد
طرح معشوقه ای جدا از تو
شعر شرمنده بود از اینکه
در خیابان تورا بغل بکند
آرزو داشت در جنگل
زیر باران تو را بغل بکند
هیچ چیزی به من نیامده است
هیچ حتی همین که می بارم
هیچ حتی همین که از عشقت
سر به زانوی بغض بگذارم
پشت سر خواستی بسوزانم
پیش چشمان من تبسم کن
چیزی از من نمانده غیر از شعر
به همین شعر ها ترحم کن
میروم تا خیال تو راحت
از من و از غم غزل بشود
میروم تا دو باره چشمانت
آبروی تو در محل بشود
میروم با خودم قدم بزنم
تک و تنها شبیه این سیگار
غزلم را به باد بسپارم
روی لب ها شبیه این سیگار
نفرین شده ها همدل و همراز ندارند
نفرین شده ها آخر وآغاز ندارند
نه دست شفا ، شق قمر، نه ید بیضا
نفرین شده ها دست دغلباز ندارند
غرق اند به دریای بلا مثل همیشه
آنها که عصا در کف اعجاز ندارند
بهتر که بمیرند نمانند نبینند
آنها که غم یوسف طناز ندارند
با دست بریده دل یوسف ندریده
نفرین شده ها جرات ابراز ندارند
آواز در آغوش گل آواز قناری ست
مرغان قفس که دل آواز ندارند
هرچند که بازست در تنگ قفس، باز
پرریخته ها قدرت پرواز ندارند
پر ریخته ها باخته اند آنچه که باید
پر ریخته ها واهمه از باز ندارند
از آخر یک قصه تلخ اند، تمام اند
غرق در اشتباه می میرد
آزمند وتباه می میرد
راه و بیراه را نمی داند
میرود کنج چاه می میرد
دوست داری ندارد از اینرو
مرد بی تکیه گاه می میرد
توی گند بهشت باحسرت
حسرت یک گناه، می میرد
بودنش ننگ دیگری دارد
شاعر روسیاه می میرد
زخمی ست اما هنوز هم جان دارد
این بار هوای چنگ و دندان دارد
افتاده به کوچه های شهری که مپرس
یک عالمه لاشخور، خیابان دارد
از توست خدای خالق شیطان ها
اندازه ی دنیای تو زندان دارد
از جن و فرشته سیر است دلش
این بار خیال خلق انسان دارد
*
فریاد زدم آهای!!! ای آدم گل
گل باش که دردیست که درمان دارد
ای هرچه نروییده، نروییده بمان
بیچاره، زمین فقط بیابان دارد
وقاصد طوفان بلای نوح است
این ابر، گمان نکن که باران دارد
*
با حیله غسل و توبه طاهر نشود
ننگی که از این شعر به دامان دارد
افتاده به کوچه های شهری که مپرس
این بار خیال خلق انسان دارد
همصحبت تنبور شدی هوش نداری
لعنت به تو که مطربی و گوش نداری
عریان شدی آنقدر که آنسوی تو پیداست
تن پوش نداری، سروپا پوش نداری
تو مرده ی یک شاعری آنقدر که حتی
با جامه دران غزلت جوش نداری
افتاده به دوش دگران بار امانت
تو باری از آن حادثه بردوش نداری
لعنت به خیالی که هم آغوش غزلهاست
لعنت به تو شاعر که هم آغوش نداری
یک عمر غزل ساختی از عشق چه دیدی
وقتی که سری راه به زانوش نداری
تو؟مرد ره عشق؟سفر با چه امیدی
وقتی که برای سفرت توش نداری
از آتش ققنوس برافروخته در دشت
غیر از دوسه تا کنده خاموش نداری
این سهم تو از عالم شعر است خوشت باد
تو عرضه همسایگی یوش نداری
تو یک جسدِ بی کفن ِراهی گوری
لعنت به تو که مُردی و تن پوش نداری
تشنه است و بر لب خشکیده اش خواهش ندارد
و آسمان دیگر برایش عادت بارش ندارد
ردی که بر تلماسه ی ولگرد ماندست
جز سنگ صحرا زیر سر بالش ندارد
او مردمی در دست دارد و همین است
تنها متاع شهر که ارزش ندارد
یک فوج دشمن پیش رویش ایستاده
دل بسته بر تیری که در ترکش ندارد
این عادت اجدادی ولگردی اوست
ورنه زمین که گرد خود گردش ندارد
ای برگ های ریخته در فصل پاییز
مردن که دیگر اینهمه خش خش ندارد
* * *
دیگر چه فرقی میکند فرهاد باشی
او کوهی از سنگست و نرمش ندارد
لب در سکوت ست و دلش درگیر آشوب
بانو !
دل مردانه آرامش ندارد
با خود ببر ارزانی چشمت خیالت
که جا برای این دل سرکش ندارد
در همان لحظه ای که می پیچید
در کفن جسم مرده ام از درد
قاصدی از جهنمی متروک
نامه ی عاشقانه ای آورد
قلب خونینی از فراغ دلی
قلبی از جنس دوزخ اما سرد
[ از من اینجا بجاست در کوچه
جسدی چون تفاله ی یک مرد ]
پرسه می زد به گرد لاشه ی من
روح گمگشته زنی ولگرد
چشم هایی خمار خواب آلود
« با من امشب به زندگی برگرد »
دست می رفت در تصور تو
وزش گیسوان تو در باد
باز مردی میان باور تو
توی چاهی عمیق می افتاد
در تنش روح یک سگ ولگرد
در دلش زمهریر ، جان داده
توی شهر شما رها شده است
در خیابان بدون قلاده
جسدش گند می زند کم کم
لاشه ی توی جوب افتاده
زندگی اتفاق شیرینی بود
وگرنه زودتر از اینها خودم را می کشتم
من به آنچه می گویم باور دارم
اما به آنچه می شنوید نه
اما شما به گیرنده هایتان دست نزنید
مقصر فرستنده ایست
که می خواست خدا بشود
اما خودش
ماند
سلام
یه شعر دونفری که با علی کرمانی گفتم
داغ داغ تازه از تنور در اومده
دست مرا بگیر و ببر با خودت خدا
من را ببر دوباره سفر باخودت خدا
گاهی بیا به سمت زمین،هااااااای!!! اینقدر
در آسمان خویش نپر با خودت خدا
آماده ام به رزم در این گرگ و میش عمر
دشمن کجاست؟ باز خبر با خودت خدا
قولی نمی دهم ولی از روی احترام
این من "خلیل" تبر با خودت خدا
در آتشی که هیزم آن مردم منند
من راه می شوم، بگذر!
با خودت خدا یک دست جام باده و یک دست زلف یار بردار
لیک، حذر با خودت خدا
| Design By : Pars Skin |
تبلیغات 