تبلیغات
از تنهایی با اتاق - باران

باران

تاریخ:دوشنبه 16 مهر 1397-11:03

بعد از مدت ها خواستم اینجا یه مطلب بگذارم. بین شعرهایی که اینجا نگذاشتم گشتم. چیزی که بدرد بخوره ندیدم. این روزا بیشتر درگیر داستانم. پس یه داستان میگذارم





باران

زنم که مُرد برای من چشم‌هایش را به یادگار گذاشت و درختی که در خانه کاشته بود. روستا با خانه‌های کاه‌گلی کم‌کم باران را فراموش می‌کرد. ابرها خشک‌تر از شوره‌زارها می‌آمدند و می‌رفتند. آب که جیره‌بندی شد مردم روزه‌ی آب گرفتند. چهره‌ها تکیده شد و پوست‌ها ترک برداشت. گونه‌ها نقش کویر گرفت و زیبایی مثل «باران» فراموش شد.

دخترم «باران» مدت‌ها بود که از خانه بیرون نمی‌رفت. از کودکی عادت داشت درختی که مادرش کاشته بود را در آغوش بگیرد و سرشاخه‌ای را به دهان بگذارد و بمکد.

تشنگی مرگ را در چهره‌ی همه دمیده بود. مدت‌ها بود «باران» را ندیده بودم چشم‌های زنم بر چهره‌ی لطیفش قرار همیشگی را داشت. پستان‌های برجسته و انحنای زیبای اندامش یادگار روزهای باران‌زای دور بود. درخت را در آغوش گرفته بود، سرشاخه‌ای را به دهان گذاشته بود و می‌مکید.

ناگهان اندیشه‌های آشفته در من خلید : «کسی نباید باران را ببیند».

و من اشتباهی را که نباید کردم.

بعد از زنم دست‌ودلم به کار نمی‌رفت. خانه سال‌ها بود که تبدیل به خرابه شده بود . درب خانه -که باز مانده بود و بسته نمی‌شد- را درست کردم و سوراخ دیوار را با خاشاک پوشاندم. هر تغییری در روستای مرده به چشم می‌آمد. زن فضول همسایه سرک می‌کشد و «باران» را می‌بیند و درخت را.

زنم که مرد از خود چشم‌هایش را به یادگار گذاشت و درختی که در خانه کاشته بود. مردم سال‌ها بود که باران را فراموش کرده بودند. هیچ‌کس در آن کویر چشم دیدن باران را نداشت و من اشتباهی را که نباید کردم.

ابوالفضل عمادآبادی.پاییز 93





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر