تبلیغات
از تنهایی با اتاق - از آب و گل

از آب و گل

تاریخ:دوشنبه 16 آذر 1388-22:35

از آب و گل که درآمد دلش گرفت
از اینهمه غریبی بی حد دلش گرفت
از آسمان که همدم روحش نمی شود
ا زاین زمین منگ مردد دلش گرفت

دستش نمیرسید تو را آرزو کند
رفت و عبور عقربه ها را مرور کرد
خود را به دست همین زندگی سپرد
هی آرزو به دست خیالش به گور کرد

هی فکر میکند که در این آسمان تنگ
حتما خدا ستاره برایش گذاشته
یا نه خدا که خداییش خسته است
اصلا خداست حوصله اش را نداشته


هی واژه ها به گرد سرش حلقه میزنند
طعم غزل گرفته لبش تلخ می شود
روزش به دست ثانیه ها گنگ وگم شده
از دست بغض هاش شبش تلخ میشود

از آب و گل که درآمد غریبه بود
میخواست با دل خود دشمنی کند
تاپیش از آنکه رنگ جهانش عوض شود
توی همین جهان عبث رگ زنی کند

هی فکر میکند که از این آسمان هنوز
قلبش به عمق فاجعه ها پی نبرده است
دیروز صبح کمی زندگی چشید
انگار زنده است گمانم نمرده است 



نوع مطلب : غزل 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Foot Problems
دوشنبه 16 مرداد 1396 12:51
It's the best time to make some plans for the long run and it's time to be happy.
I've learn this submit and if I may just I wish to recommend you some interesting things or tips.
Perhaps you could write subsequent articles regarding this article.
I wish to learn more things about it!
manicure
جمعه 8 اردیبهشت 1396 17:36
Hurrah, that's what I was searching for, what a material!
existing here at this web site, thanks admin of this site.
manicure
شنبه 2 اردیبهشت 1396 05:22
My spouse and I absolutely love your blog and find the majority of your post's to be exactly what I'm looking for.
Does one offer guest writers to write content for you?

I wouldn't mind publishing a post or elaborating on most of the subjects
you write about here. Again, awesome site!
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 14:54
Hi there! Quick question that's totally off topic.

Do you know how to make your site mobile friendly?
My site looks weird when viewing from my apple iphone. I'm trying to find a template
or plugin that might be able to fix this issue. If you have any recommendations, please
share. Appreciate it!
ستوده
چهارشنبه 18 فروردین 1389 12:31
باز هم نمیدونم چی باید بگم........
م.سایه خوش
دوشنبه 23 آذر 1388 21:34
چایی نخورده پسرخاله شد دلم
تا طعم چشمهای تورا آرزو کند
میخواست توی همین زندگی شبی
سر را به گیسوان سیاهت فرو کند
عماد آبادی

یاد اون شب افتادم!
آرش 13، یادته مرد؟!

راستی
سلام!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر